.فرازهایی از کتاب :

الف -  یونگ در نامه ای به نویسنده می نویسد : «من کوشیدم تا
بهترین حقیقت و روشن ترین نورى را که مى توانستم به دست آورم بیابم و از آنجا که به
بالاترین نقطه خود رسیده ام و دیگر نمى توانم تعالى بیابم. از نور و گنجینه خود
محافظت مى کنم و ملزم هستم که کسى آن را به چنگ نیاورد وخود من به شخصه اگر آن را
از دست بدهم به طرز بد یا حتى ناامیدکننده اى آزرده خواهم شد. این نه تنها براى من
بسى گرانبهاست بلکه بالاتر از همه براى ظلمت خالق که جهت روشنى بخشى به آفرینش خود،
به نوع بشر محتاج است، اهمیت بسیار دارد. اگر خداوند طرح جهانش را از پیش معین کرده
بود جهان صرفاً یک ماشین بى احساس وهستى انسان یک هوس بى فایده بود.»

ب – دیدار با هسه : در 22 ژانویه 1961 با هرمان هسه در خانه اش در
مونتانیولا – در قسمت ایتالیایی سوئیس – ناهار می خوردم. برف دانه ها در کنار پنجره
این سو و آن سو می ریختند اما در دوردست، آسمان روشن و صاف بود. هنگامی که از
تماشای چشم انداز سر برگرداندم با چشمان آبی شفاف هسه که در آن سوی میز نشسته بود،
مواجه شدم.

بی اختیار گفتم  : چه سعادتی که امروز خود را با شما در حال ناهار
خوردن می بینم.

و هسه جواب داد : هیچ چیز اتفاقی نیست. اینجا فقط مهمانان راستین
می آیند. این دایره قسمت2 است ...

پانوشت:

1 و 2. دایره هرمسی : دایره منسوب به هرمس (ادریس) که علوم رمزی
از قبیل کیمیا و جادو منسوب به اوست و از این روی به آن دایره جادو و یا دایره قسمت
نیز می گویند.

 

می 1959 : دومین دیدار با یونگ

دو روز بعد به مونتانیولا رفتم تا هرمان هسه را ببینم. در بازگشت
تصمیم گرفتم که سعی کنم دکتر یونگ را مجددا ملاقات نمایم . به منزلش در کوشنتاخت که
در نزدیکی زوریخ است، تلفن زدم. می دانستم که در آن موقع دیگر از مسافرت برگشته
است. این تلفن من دل به دریا زدن بود زیرا میدانستم که دکتر یونگ کسی را نمی
پذیرد.اما اگر این خطر را نمی کردم ، بدون شک رابطه ام با اوقطع می شد.منشی او
آنیلا یافه که از هند برای او نامه نوشته بودم، به تلفن جواب داد. در مورد تقاضای
من کاملا مردد بود و تاکید می کرد که دکتر یونگ کسی را نمی پذیرد و حال مزاجیش خوب
نیست. ناچار به او گفتم که یونگ را در لوکارنو دیده ام و التماس کردم که از خود
یونگ بپرسد که آیا می توانم بیایم یا نه؟ خانم یافه گوشی را گذاشت و چند لحظه بعد
گفت که یونگ شما را در ساعت چهار بعدالظهر امروز خواهد پذیرفت.

یونگ در دفتر کارش

فورا راه افتادم. درست سروقت به خانه اش در کوشناخت رسیدم. بر سر
در منزل کتیبه ای به لاتین بود

«چه بخواهی، چه نخواهی، خدا حاضر است»

درون خانه تاریک و مبهم می نمود. همان خانمی که او را در لوکارنو
با یونگ دیده بودم، به من خوش آمد گفت و خود را دوشیزه بیلی معرفی کرد و از من
خواست که به بالا بروم. وقتی از پله ها بالا می رفتم، ملاحظه کردم که دیوارها با
نقاشی های کهنی از مناظر قرون وسطی و رنسانس پوشیده شده است. سپس در اطاق کوچکی در
طبقه بالا منتطر ماندم.

بعد از یک فاصله عادی دکتر یونگ آمد و صمیمانه با من سلام و تعارف
کرد و از من خواست که به اتاق مطالعه او بروینم. این اتاق پنجره ای مشرف به دریاچه
داشت. در وسط اتاق میزی مملو از اوراق و ذور تا دور قفسه های متعدد کتاب بود. در آن
جا چند مجسمه گچبری دراز که شیوا را بر فراز کوه کایلاس نشان می داد، به چشم می
خورد. این تصویر فورا مرا به یاد سفرهای خودم در هیمالیا انداخت.کنار پنجره نشستیم
و دکتر یونگ در مقابل من روی مبل بزرگی لم داد و گفت : داستان شما درباره ملکه سبا
، بیشتر شبیه به شعر است تا یک داستان معمولی. ماجرای پادشاه و ملکه گویی شامل همه
چیز است. این داستان یک کیفیت اشراقی دارد. من ساکت بودم و به او گوش می دادم.

میگوئل سرانو

یونگ ادامه داد: اما اگر زمانی در واقعیت با ملکه سبا روبه رو
شدید، از ازدواج با او برحذر باشید. ملکه سبا فقط شایسته عشق جادویی است و هرگز به
درد زناشویی نمی خورد. اگر با او ازدواج کنید، هردو از بین می روید و روحتان از
یکدیگر جدا می شود.

من گفتم : بله می دانم.

دکتر یونگ گفت : در تمام طول تجربیات دراز روانپزشکیم؛ هرگز به
ازدواجی که کاملا موفق باشد ، برنخوردم. زمانی فکر می کردم که شاید ممکن باشد زیرا
یک پروفسر آلمانی به من اطمینان داده بود که ازدواج کاملا رضایت بخشی داشته است. من
حرفش را پذیرفته بودم اما وقتی در برلین بودم ، کشف کردم که همسرش یک آپارتمان مخفی
دارد.پس ظاهرا حرف من یک قاعده کلی است.

به علاوه ازدواجی که کاملا وقف تفاهم و درک متقابل باشد، برای رشد
شخصیت فردی بد است. تنزل به کوچکترین مخرج مشترک است که چیزی مثل حماقت عمومی توده
هاست. در این صورت به ناچار یکی از آنها برای خودش ، دنیای دیگری خواهد ساخت. ببین
مثل اینکه ....

سپس یونگ یک قوطی کبریت برداشت و آن را باز کرد. دو قسمتش را جدا
کرد و روی میز قرار دادبطوریکه در آن فاصله عین هم به نظر می رسیدند.سپس آنها را به
هم نزدیک کرد تا دو پاره در یکدیگر فرو رفتند.

یونگ گفت : موضوع این است، دو نصفه مساوی به نظر می رسند اما در
حقیقت این طور نیست و نباید هم باشد زیرا یکی باید داخل دیگری باشد و یا بسته به
میل شماست، خارج بماند. بهتر این است که مرد حاوی زن باشد و خارج او بماند. اما این
موضوع به نسبت است و مثلا همجنس باز 55 درصد مونث است. اساسا باید گفت که مرد به
حال طالب چندهمسری است . در امپراطوری اسلام این مطلب را به خوبی می دانستند. اما
ازدواج با چند زن در یک زمان واحد یک راه حل بدوی است و امروزه نسبتا گران تمام می
شود....

سپس من از یونگ پرسیدم که آیا به عقیده او درست است که کسی خواب
های خود را تجزیه و تحلیل کند و به آن ها توجه داشته باشد؟ به او گفتم که من مجددا
شروع به تجزیه و تحلیل رویاهایم کرده ام و بر اثر آن نیروی حیاتی خود را در حال
افزایش یافته ام....

...دکتر یونگ : اما برگردیم به سوال شما درباره نقش تجزیه و تحلیل
خواب های خودتان. به نظر می رسد که تنها مساله مهم متابعت از طبیعت است. ببر باید
ببر خوبی باشد. درخت، درخت خوب. پس آدمی هم باید ، آدمی باشد. اما برای پی بردن به
اینکه آدمی چیست ، باید با طبیعت همراه بود و به تنهایی ادامه داد و اهمیت امور
غیرمنتظره را تائید کرد.هنوز چیزی بدون عشق ممکن نیست حتی جریان کیمیاگری. زیرا عشق
حالتی در آدمی ایجاد می کند که می تواند دست به کار شود و خطر کند و از امور مهم
دست باز نکشد.

یونگ سپس برخاست و کتابی از قفسه کتابخانه بیرون کشید. این کتاب
خودش «صور مثالی ناخودآگاه عمومی» بود؛ فصل «مطالعه روند حصول فردیت» را باز کرد و
عکس های رنگی چند تانکای تبتی1 را که در آنجا چاپ شده بود، به من نشان
داد.

یونگ گفت : این ها را خانمی ساخته که که با او قریب به بیش از ده
سال برنامه جریان کسب فردیت داشته ایم. خودش آمریکایی اما مادرش اسکاندیناویایی
بود. یونگ به عکسی که رنگ های روشنی داشت، اشاره کرد. در وسط گلی بود شبیه به شبدر
چهاربرگ. بالای آن تصویر یک پادشاه و ملکه بود که در حال ازدواج جادویی بودند و در
دست های خود آتش داشتند. پشت صحنه برج هایی دیده می شد.

یونگ توضیح داد : جریان ازدواج جادویی شامل مراحل مختلفی است و
مثل اپوس الکیمیا2 در معرض خطرهای بی شماری قرار دارد زیرا این وصلت و
اتحاد در حقیقت یک روند فردیت یافتن دو سره است که در چنین مواردی هم در پزشک و هم
در بیمار اتفاق می افتد.

همانطور که یونگ از عشق جادویی و ازدواج کیمیاگرانه سخن می راند،
فکرم به طرف سلیمان و ملکه سبا، مسیح و کلیسایش، شیوا و پارواتی3 بر قله
کوه کایلاس رفت که همه رمز انسان و روح او و نهاد آفرینش موجود نر- ماده 
بودند.

یونگ ادامه داد: روزی روزگاری، گلی، سنگی،بلوری، ملکه ای،
پادشاهی، کاخی، عاشقی و معشوقی بود و این سالیان سال پیش بود، در جزیره ای در
اقیانوسی، پنج هزار سال پیش. عشق این است، گل اسرارآمیز روح. این مرکز
است...نفس...

یونگ چنان صحبت می کرد که گویی در حالت بیخودی است :

«هیچ کس منظور مرا نمی فهمد. تنها شاعران می توانند مقصود مرا
دریابند»

من در حالیکه تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بودم، گفتم: شما
شاعرید.

و پرسیدم : آیا هنوز آن زن زنده است؟

-هشت سال پیش مرد ... من خیلی پیرم...

پانوشت :

1.نوعی گچبری مذهبی تبتی

2.یک عمل کیمیاگری

3.همسر شیوا – در فرهنگ هندو، شیوا نماینده نابودی و تجدید حیات
بعد از آن است.

 

دهلی نو

24 فوریه 1960

دکتر یونگ عزیز

دیروز در منزلم با پروفسور ارنولد توین بی نهار خوردم و او به من
گفت که اخیرا در روز تولد شما در سوئیس بوده است متاسفم که در این باره خبری نداشتم
تا بتوانم به موقع به شما تبریک بگویم. به هر تقدیر، لطفا تبریکات گرم و بهترین
ارزوهای مرا بپذیرید.

اکنون مشغول مطالعه کتاب شما«نفس نامکشوف» هستم. درباره آن با
توین بی صحبت کردم.او در این جا، در دهلی درباره «تمدن جهانی»، «مذهب جهانی» و غیره
سخنرانی های جالبی کرد. بر مبنای آرای شما به او گفتم که شاید برای غربی ها بهتر
باشد که دیگر اکنون از گود خارج شوند و بگذارند دیگران زمام امور جهان را به دست
گیرند؛ زیرا ضروری ترین کار برای جهان مسیحیت، امروزه این است که بکوشد فردیت یعنی
چهره را که چونان گل سرخ لطیف است و در خطر نابودی قرار دارد، حفظ کند. به او گفتم
که جرم و کمیت را باید با کیفیت راستین به تادل رساند و به او گفتم که تنها راه آن
دوباره زنده کردن سمبل هاست. و افزودم که این را باید خیلی آرام و بی سرو صدا انجام
داد.

به نظر من امروزه شما تنها بارقه امید برای این کارهستید و این
معنی در آینده بهتر معلوم خواهد شد؛ هرچند باز کاملا مطمئن نیستم. هنرمندانی هم
هستند که اکنون مشغول کار با سمبل هایند و می کوشند تا این را حرفه خود قرار دهند
اما ظاهرا این کار را ناخودآگاهانه انجم می دهند.

میگوئل سرانو   

--------------------------------------------------------------------------------------

کوشناخت – زوریخ

خیابان دریاچه 228

21 مارس 1960

آقای سرانوی عزیز

به خاطر نامه جالب شما ،ممنونم. من کاملا با شما موافقم که در
دنیای امروز؛ آن دسته از مردمی که دارای بینش و حسن نیت کافی هستند باید خود را
بیشتر با روح خود مربوط دارند، تا اینکه برای خلایق موعظه کنند و یا بکوشند که برای
آنان بهترین راه را انتخاب کنند.آنان ار آن جا دست به چنین عملی می زنند که خودشان
را نمی شناسند.

افسوس! این یک حقیقت تلخ است که معمولا آنانی که هیچ چیز درباره
خود نمی دانند، به آموزش دیگران دست می زنند. حال آنکه بهترین شیوه تعلیم و تربیت،
نمونه خوب بودن است.

شکی نیست که هنر جدید تمام سعیش را می کند که انسان را با جهانی
پر از تاریکی آشنا کند اما افسوس هنرمندان خودشان نسبت به کارشان؛ ناخودآگاهند.

خود نفس این نظر که آدمی بایدگامی به پیش بردارد و خودآگاهی بشری
راگسترده و پالوده کند، ظاهرا آن قدر دشوار است که هیچ کس نمی تواند آن را بفهمد.
یا آن قدر زشت و ناموزون است که هیچ کس جرات پرداختن به آن را ندارد. هر قدمی که در
جهت اصلاح روان آدمی برداشته شده است، به بهای خونی تمام شده است.

وقتی که به ابزار آدمی برباد فنا دهی؛ که به وسیله ابرقدرت های
جهانی رو هم انباشته می شوند، فکر می کنم از اندوه و وحشت لبریز می شوم.در این حیص
و بیص ؛ هرکسی مشغول تعلیم دادن به دیگری است و هیچ کس نیست که بفهمد که راه اصلاح
دقیقا از ذرون خود او می آغازد.گویی این نکته ساده تر از آن است که آن را حقیقتی
بپندارند.همه در جستجوی تشکیلات و تکنیک هایند، آنجا که بتوان از دیگری متابعت کردو
جایی که بتوان کارها را به سلامت، دسته جمعی به پایان برد.

دلم می خواهد از آقای توین بی سوال کنم : «تمدن شما کجاست و مذهب
شما کدام است؟» او برای توده هایی که می ترسم خدای نکرده عقیم شوند – مگر این که در
درون خودشان حقیقی و وقعی شده باشند – چه جوابی خواهد داشت؟ کلمات خشک و خالی ؛
افسون خود را شدیدا از دست داده اند. در طول سالیان متمادی پیچ و تاب خورده و غلط
به کار رفته اند.

من به امید کتاب تازه شما هستم که حتما بسیار جالب خواهد بود و
امیدوارم که همیشه صحیحی و سالم بوده باشید.

ارادتمند شما

ک.گ.یونگ

شب با چند تن از شاگردان یونگ ملاقات کردم و با هم درباره فالنامه
باستانی چین؛ آی چینگ که به کتاب مقدرات هم  معروف  است، بحث کردیم. همانطور که
قبلا گفته ام این کتاب را ریچار ویلهلم به غرب شناسانده و از آن زمان تا کنون از
طریق شیوه یونگی 1 ، در فرهنگ زنده انسان جدید سهمی داشته است. یونگ
قانون تقارن زمانی را مطرح کرده بود که بر مبنای آن بین جهان واقعیات عینی و روح
انسان ارتباطی است. بدین معنی که هرکدام بر دیگری تاثیر می کند و آن را تغییر می
دهد. در لحظات التهابات شدید روحی، وقتی که عشق یا نفرت به نقطه حساسی می رسند، روح
در واقعیت خارجی تاثیر می کند و اگر بشود گفت به «تغییر خط سیر ستاره ها» موفق می
شود. عیسی گفت :«ایمان کوه ها را به حرکت در آورد» و اسکاروایلد گفت : «طبیعت از
هنر تقلید می کند».

پابلو نرودا و سرانو

همینطور به اعتبار اصل تطابق زمانی، ستاره ها در سرنوشت انسان
تاثیر دارند و «مقدرات» را کنترل می کنند. اگر بخواهیم عمیق تر و فنی تر بیان کنیم
باید بگوییم سرنوشت در ناخودآگاه منزل دارد، زیرا ناخودآگاه مادر همه چیز است و
شاید حتی آسمان و صورفلکی هم باشد. رومی باستان که چون از خانه بیرون میزد،
ناخودآگاه ره می سپرد، کار روزانه اش را انجام نداده بر طبق عادت دوباره به خانه
باز می گشت. این مثال تطابق زمانی است. مفهمی که یونگ آن را در کتابی موسوم به
«تفسیر طبیعت و روان» که با همکاری و.پائولی 2  نوشته ، مورد بحث قرار
داده است.

ما جهان خارجی را با حواس خود مورد ادراک قرار می دهیم اما
چیزهایی را که نمی توانیم ببینیم – از قبیل پروتون ها و الکترون ها و اتم ها – از
طریق ذهن می فهمیم. یعنی می توان گفت این استنباطات را حدس می زنیم و یا چرا نگوییم
اختراع می کنیم.3

وقتی چنین اتفاقی می افتد، حقیقت دقیقا با یک مفهوم ذهنی مطابق می
شود. بدین ترتیب نیروی «غیرقابل تصوری» مثل بمب اتمی نه تنها «قابل تصور» می شود ،
بلکه از طریق جریانات مغزی قابل درک می گردد؛ پس می توان گفت که حتی خود انفجار
اتمی؛ اساسا یک ایده بوده است.

 

سرانو - 2006

طبیعت واقعی حقیقت؛ حتی وقتی که از پیچیده ترین ابزار فنی بهره می
جوییم، کاملا ورای درک ماست زیرا شخصی که این ابزار را می سازد و آن را به کار می
گیرد، در حقیقت آن را شبیه به ابزار غایی خودش یعنی ذهن زمینیش خلق کرده است. بدین
ترتیب همه نظریه ها و استدراکات فقط نوعی فرضیه عملی هستند و حقیقت نهایی همیشه
خارج از دسترس ماست.

به هر تقدیر آنچه در این جا مهم است ، چه در علوم و چه در چیزهای
دیگر، آن حقیقت صورت مثالی است که متعلق به روح است و در لحظه خاصی از تاریخ به آن
حقیقت غیرقابل دسترس تحمیل شده و به آن شکل می دهد. این حقیقت صور مثالیه، مکررا از
جهات متضاد و از طریق کسانی که فرضیه های عملی کاملا متفاوتی به کار می برند، روی
نموده است.

بدین ترتیب می شود بمب اتمی را یک حقیقت صورت مثالیه به حساب
آورد. عدد سه که امروز در تثلیث کمونیستی مارکس، انگلس و لنین ظاهر می شود نیز همین
حکم را دارد، چنان که در گذشته در اب، ابن و روح القدس یا در برهما، ویشنو و شیوا
هم همین وضع بود.

پس جادو هیچ گاه نیروی خود را از دست نداده است زیرا یک وسیله
معامله و بحث با «حقیقت» است. همانطور که در قانون تطابق زمانی نشان داده شده است،

جادو به سبب ارتباطی که بین «حقیقت» و «روح» باید برقرار شود، همیشه هست. و بدین
ترنیب است که وقتی روح در یک حالت شدید التهاب است مثلا در عشق، نیروهای معجزه
آفرینی می آفریند که عملا می تواند موجب تغییر هیات یا نورانیت چهره  شوند.

پانوشت :

1.یونگ مقدمه مفصلی بر کتاب آی چینگ نوشته است و بسیار به این
کتاب و نتایج آن ، اعتقاد داشته است.

2.فیزیکدان اتریشی  که در سال 1925 اصلی را در فیزیک عنوان کرد که
به نام خودش شناخته می شود. اصل پائولی می گوید هیچ اتمی نیست کخه دو الکترون کاملا
شبیه به هم داشته باشد. پائولی به همین دلیل در سال 1945 جایزه نوبل دریافت
کرد.

3.به نظر من بهتر است به جای کلمه «اختراع»، کلمه «خلق» و یا
«آفرینش» را به کار ببریم.که این موضوع جای صحبت بسیار دارد. در کل موارد مطرح شده
در این پست بیشتر از آنکه نظرات مستقیم یونگ باشد، برداشت های شخصی سرانو از نظرات
یونگ می باشد. با این وجود ایده مطرح شده بسیار هیجان انگیز و دارای مشخصه های
اشراقی می باشد

استاد جوشی

دو سال بعد به مونتانیولا برگشتم تا یکی از از اولین نسخه
های کتابم؛ «ملاقات های ملکه سبا» را که در هند نوشته بودم، برای هسه ببرم. روز
یکشنبه بود، 22 ژانویه 1961 و شهر کوچک پوشیده از برف بود. طبق معمول؛ اول به
ساختمان قدیمی که هسه قبلا در آنجا زندگی می کرد، رفتم و دیدم که درختان پیر چنار
در غلافی از سپیدی فرو رفته اند.

بعد به آرامی به طرف تپه ، به سوی منزل فعلی هسه راه افتادم. راه
رفتن مشکل بود. چون صدای موتور اتومبیلی را شنیدم ، خود را به کنارجاده کشیدم تا
اتومبیل رد شود. همین که اتومبیل نزدیک شد، توقف کرد و دستی از پنجره یخزده اتومبیل
برای من تکان خورد و آن دست هسه بود. خانم هسه رانندگی می کرد. سوار اتومبیل شدم و
به راه خود ادامه دادیم.

هسه و سرانو

هسه گفت : ما از شهر می آییم. رفته بودم این را برای شما
بخرم.

سپس نسخه ای از روزنامه «نوی تسوریشر تسایتونگ» را به من
داد. در این شماره شعری از او بود که در ویژه نامه یکشنبه چاپ شده بود.

هسه گفت : من این شعر را به عنوان پاسخ به همه سوالاتی که
امروز از من خواهید کرد، به کار خواهم برد.

تقریبا بلافاصله به منزل رسیدیم و بزودی در همان اتاق
نشیمن بودیم. من و هسه نشستیم و متوجه شدیم که نسبت به دو سال پیش کمی لاغرتر به
نظر می رسد. سپس روزنامه را برداشتم و شعر را خواندم :

انگشت افراخته

استاد جوشی چنان که به ما گفته اند

حالتی آرام و مهربان داشت و چنان به اعتدال رسیده بود

که مطلقا هم از سخن فرمودن و هم از تعلیم نمودن دست باز
کشیده بود

زیرا، لفظ ظاهر است و او بغایط نگران بود که از هر ظاهری
اجتناب ورزد

وقتی که شاگردان و راهبان و نوآموزان

در خصوص معنای جهان و خیر اعلا

به سخنان حکیمانه و آتش بازی روشنفکرانه مشغول می
شدند

او ساکت بود و فقط نظاره می کرد

و هوشیار بود تا هیچ افاضه ای نکند

و وقتی که با انبانی از سوالات عبث و جدی

در باب مفهوم کتاب مقدس باستانی ، اسمای بودا

تنویر افکار، آغاز جهان و ویرانیش

به نزد او فرا می آمدند، ساکت بود

و فقط با انگشتش آهسته به طرف بالا اشاره می کرد

و این اشاره فصیح و خاموش انگشت

همواره با حرارت تر و هشیوار کننده تر می افتاد

این اشاره سخن می گفت، می آموخت، تحسین می کرد، تنبیه می
فرمود

و به شیوه ای آن گونه بی بدیل، در قلب جهان و حقیقت ره
گشود که با گذشت زمان

نه یک مریده که بسیاری از مریدان، این برافروختگی ملایم
انگشت را دریافتند

به خود لرزیدند و از خواب بیدار شدند

وقتی که شعر را به پایان بردم، به هسه نگاه کردم و دیدم
که انگشتش را به طرف بالا گرفته است. مدتی هر دو ساکت نشستیم و برف دانه ها که به
آهستگی در بیرون پنجره می بارید را تماشا کردیم.

سرانجام او سکوت را شکست : کلمات واقعا نقابند و به ندرت
معنی حقیقی را بیان می کنند. در واقع تمایلی دارند که آن را پنهان کنند. اگر
توانستید در عالم خیال زندگی کنید، دیگر احتیاجی به مذهب ندارید زیرا می توانید با
قوه خیال دریابید که انسان بعد از مرگ دوباره در کار جهان شرکت می جوید. بار دیگر
تکرار می کنم که هیچ اهمیتی ندارد که بدانیم بعد از این زندگی ، چیزی هم هست یا نه؟
آنچه مهم است انجام دادن نوع درست کار است. اگر آن درست باشد ، همه چیز درست خواهد
بود.

جهان یا طبیعت برای من همان چیزی است که خدا برای دیگران
است. خطاست اگر فکر کنیم که طبیعت دشمن بشر است و باید یر آن غلبه یافت. نه، ما
باید طبیعت را به چشم مادرمان بنگریم و با آرامش خودمان را به او تسلیم کنیم و اگر
به این نکته توجه داشته باشیم، خیلی راحت می توانیم احساس کنیم که به جهان باز می
گردیم، همان طور که همه حیوانات و نباتات. همه ما در حقیقت، جزء لایتجزای این کلیم.
طغیان عبث است و ما باید خودمان را به این جریان بزرگ واگذاریم.

 

/ 0 نظر / 1064 بازدید