در اواسط‌ قرن‌ سیزدهم‌ ق‌م‌ به‌ یک‌ سلطان‌ بزرگ‌ کرتی‌ برمی‌خوریم‌ که‌ روایات‌ یونانی‌ از او به‌ عنوان‌ مینوس‌ نام‌ برده‌ و قصه‌های‌ ترسناک‌ بسیار درباره‌ی‌ او آورده‌اند: زنان‌ شکوه‌ داشتند که‌ در نطفه‌ی‌ او تخمهای‌ مار و کژدم‌ فراوان‌ است‌. یکی‌ از آنان‌ به‌ نام‌ پاسیفائه‌ ، با وسیله‌ای‌ مرموز، تخمهای‌ گزندگان‌ را دفع‌ کرد و از او آبستن‌ شد و کودکان‌ بسیار زاد. از این‌ زمره‌اند آریانه‌ی‌ بورمو، و فایدرا که‌ زن‌ تسئوس‌ و عاشق‌ هیپولوتوس‌ شد. پوسیدون‌، خدای‌ دریا، از مینوس‌ رنجید. پس‌، پاسیفائه‌ را دیوانه‌وار به‌ عشق‌ گاوی‌ دچار و از او باردار کرد. دایدالوس‌ هنرمند بر پاسیفائه‌ رحم‌ آورد و در زاییدن‌ گاو بچه‌ یاریش‌ کرد. مینوس‌ از گاو بچه‌ی‌ مخوف‌، که‌ مینوتاوروس‌ خوانده‌ شد، به‌ هراس‌ افتاد و به‌ دایدالوس‌ فرمان‌ داد که‌ زندانی‌ پرچم‌ وخم‌ بسازد. دایدالوس‌ عمارت‌ معروف‌ به‌ لابیرنت‌ را ساخت‌. مینوس‌ هیولای‌ نوزاد را در آن‌ محبوس‌ کرد و فقط‌، برای‌ جلوگیری‌ از طغیان‌ او، مقرر داشت‌ که‌ گاه‌گاه‌ آدمی‌ رانزد هیولا بیفکنند.

روایت‌ مربوط‌ به‌ دایدالوس‌ از همه‌ جهت‌، حتی‌ از جهت‌ سوگ‌انگیزی‌، از این‌ قصه‌ برتر و شامل‌ یکی‌ از غرورآمیزترین‌ حماسه‌های‌ تاریخ‌ انسان‌ است‌: دایدالوس‌ هنرمندی‌ بود آتنی‌، همپایه‌ی‌ لئوناردو.(اشاره‌ به‌ لئوناردو داوینچی‌، داهیه‌ی‌ ایتالیایی‌ قرن‌ شانزدهم‌ میلادی‌، که‌ تقریباً جامع‌ هنرها و فنون‌ و علوم‌ زمان‌ خود بود.) چون‌ از مهارت‌ برادرزاده‌اش‌ به‌ رشک‌ افتاد، در یک‌ لحظه‌ی‌ خشم‌، او را کشت‌ و مادام‌العمر از یونان‌ تبعید شد. در دربار مینوس‌ پناه‌ یافت‌ و او را با اختراعات‌ و ابداعات‌ ماشینی‌ خود به‌ شگفت‌ انداخت‌. پس‌، هنرمند و مهندس‌ بزرگ‌ شاه‌ کرت‌ گشت‌. پیکر تراشی‌ برجسته‌ بود، و مردم‌، که‌ خواسته‌اند تکامل‌ تدریجی‌ مجسمه‌سازی‌ را- از پپکرهای‌ سخت‌ بی‌تشخص‌ تا صورتهای‌ مشخص‌ اشخاص‌ واقعی‌- بیان‌ کنند، به‌ زبان‌ افسانه‌ گفته‌اند که‌ مخلوقات‌ او چنان‌ زنده‌نما بودند که‌ اگر آنها را به‌ پایه‌های‌ خود نمی‌بست‌، برمی‌خاستند و راه‌ می‌رفتند! با این‌ همه‌، مینوس‌، چون‌ دریافت‌ که‌ پاسیفائه‌ در عشق‌ بازیهایش‌ از یاری‌ دایدالوس‌ بهره‌ جسته‌ است‌، آزرده‌ شد و دایدالوس‌ و پسرش‌ ایکاروس‌ را در لابیرنت‌ محبوس‌ کرد. دایدا لوس‌، برای‌ خود و ایکاروس‌، از موم‌ بالهایی‌ ساخت‌، و به‌ مدد آنها از بالای‌ دیوارهای‌ زندان‌ گریختند و در آسمان‌ مدیترانه‌ به‌ پرواز در آمدند. ایکاروس‌ مغرور متابعت‌ پدر را دون‌ شأن‌ خود دانست‌ و بیش‌ از حد به‌ خورشید نزدیک‌ شد. پس‌، پرتو آتشین‌ خورشید بالهای‌ مومین‌ او را گداخت‌ و به‌ کام‌ دریایش‌ انداخت‌، و به‌ این‌ ترتیب‌ سرگذشت‌ او متضمن‌ درسی‌ اخلاقی‌ برای‌ فرزندان‌ سرکش‌ گشت‌. آن‌ گاه‌ دایدالوس‌ با دلی‌ پریش‌ به‌ سیسیل‌ پرید و تمدن‌ صنعتی‌ و هنری‌ کرت‌ را به‌ آن‌ جزیره‌ رسانید.

از این‌ سوگ‌آورتر، داستان‌ تسئوس‌ و آریادنه‌ است‌: مینوس‌، پس‌ از آنکه‌ با آتن‌ جوان‌ جنگید و بر او غالب‌ آمد، مقرر داشت‌ که‌ آتنیان‌، یک‌ بار پس‌ از هر نه‌ سال‌، هفت‌ دختر و هفت‌ پسر جوان‌ را، به‌ نام‌ خراج‌، نزد او گسیل‌ دارند تا نزد مینوتاوروس‌ بیندازد و او را آرام‌ کند. در سومین‌ موردی‌ که‌ آتنیان‌ درصدد تقدیم‌ این‌ خراج‌ انسانی‌ بر آمدند، تسئوس‌، فرزند برومند شاه‌ آتن‌، آیگئوس‌، به‌ الحاح‌، پدر خود را راضی‌ کرد که‌ او را هم‌ با پسران‌ و دختران‌ بخت‌ برگشته‌ به‌ کرت‌ فرستد تا مینوتاوروس‌ را به‌ هلاکت‌ رساند و آتنیان‌ را از آن‌ خراج‌ ننگبار برهاند. در کرت‌، آریادنه‌ به‌ عشق‌ شاهزاده‌ی‌ آتنی‌ گرفتار آمد. پس‌، شمشیری‌ جادویی‌ به‌ او داد و حیله‌ی‌ ساده‌ای‌ به‌ او آموخت‌ - آموخت‌ که‌ ریسمان‌ درازی‌ را با بازو ببندد و، هنگامی‌ که‌ داخل‌ لابیرنت‌ بر پیچ‌ و خم‌ می‌شود، تدریجاً ریسمان‌ را بگشاید تا راه‌ بازگشت‌ نکند. تسئوس‌ در لابیرنت‌ تسئوس‌ در لابیرنت‌ از عهده‌ی‌ کشتن‌ مینوتاوروس‌ بر آمد و، به‌ وسیله‌ی‌ ریسمانی‌ که‌ به‌ دست‌ بسته‌ بود، نزد آریادنه‌ باز گشت‌ و با او از کرت‌ گریخت‌. چنان‌ که‌ پیمان‌ نهاده‌ بود، در جزیره‌ی‌ ناکسوس‌ او را رسماً به‌ همسری‌ خود در آورد. ولی‌، چون‌ آریادنه‌ را خواب‌ در ربود، خائنانه‌ با یاران‌ خود برکشتی‌ نشست‌ و به‌ آتن‌ شنافت‌.

/ 0 نظر / 13 بازدید